تبليغاتX
حرفهایی که اگه جمع بشه منفجرت می کنه!
می اندیشم به تو به خودم به زمان دونده همیشه سرحال..می اندیشم به همه درخت های قدیمی دنیا که زیر سایه شان درازنکشیده ام...می اندیشم به همه کوههایی که لذت سکوت و حس کردن جریان باد بر صورتم را برفرازشان ننوشیده ام ...می اندیشم به همه کتابهایی که هنوز اثرانگشت من بر صفحاتشان نقش نبسته ...می اندیشم به آخرین سرعت در جاده های پیچ پیچ ..می اندیشم به همه دنیا که از همه عمر و پول و  من دورتر و بزرگتر است..می اندیشم به این همه بی اندیشگی..و هی کوچک و کوچک تر می شوم..من بااین خواسته های بزرگ و خواستن های کوچک..جایی برای رفتن نیست ماندن ناگزیر است دراین "من".......این من طولانی کش دار..این من یکجانشین ماندگار..این من نفس گیر غیرقابل تحمل..این من همیشه معترض و آرام این من پارادوکس متحرک..این من بازیچه معصوم..

محکومیت تا کی؟....

پ.ن: حالم از دروغ به هم می خوره..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 14:29  توسط سایه  | 

 

 فکر کنم فقط یکی از سلولهای مغزم کار می کند و اونم مربوط به تکرار جمله زیر روزی ۵۰۰بار در دانشگاههای محترم و برای آمازون های نیمه محترم است.

ا"ین پرسشنامه فقط یک ربع از تایم شما رو  می گیره اما شش ماه زندگی منو جلو می اندازه!"

چقدر شبیه گلدکوئیست و پرزنت کردن می باشد این قسمت!

امروز آرزو کردم که به جای این ۴۵۰ تا آدم و اونم دانشجو کاش میمونی پلنگی خرسی چیزی آزمودنیم بود که اگر درحین پروژه توسطش بلعیده می شدم هم شرفش بیشتر از این همه جواب نه شنیدن واسه پرکردن یک پرسشنامه یک ربعی از استاد و دانشجو بود..خوبه حالا پرسشنامه هام آبروی آی کیوشونو هم می بره ها..باز ادعا دارند..

پ.ن: ای کیو می سنجیم! خیلی هم رازدار می باشیم!

پ.ن: تو چرا هنوز نرفتی پس؟ راهت نمی دن مگه نه؟ رو اخلاقت کار کن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 1:30  توسط سایه  | 

 

 

زندان جایی بس مطمئن است

برای ناآرامان

چه آسوده به خواب می روند

جان های جانیان زنجیری

تنها وجدان داران

ازوجدان درعذابند...

                                   فردریش ویلهلم نیچه

مردم اطراف ما یا یارند یا آواراین را آنها می گویند خوشا به حالشان زیرا که سنگینی آواررا تنها ما حس کردیم ویارراآنها نوشیدند تا ته!

پ.ن: کوچه ها باریکن دکونا بستس، خونه ها تاریکن طاقا شکستس!

پ.ن: ما درمطمئن ترین جائیم اما خوب نمی آرامیم! چرا؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:2  توسط سایه  | 

به نظرت بزرگترین حرفی که نیچه کبیر زده چیه؟

انتخاب از بینشون برام سخته ولی یه جمله داره که باید با سرب داغ تو مغزت حکش کنی..

"آدمی چیزی است که بر او چیره می باید شد."

یک کمی هم چرت و پرت از یک اندیشه ورز:

دلم از این عید سعید باستانی و دید و خصوصا بازدید هاش داره به هم می خوره هرچند که ما از منزلگه خویش به تنهایی متواری می باشیم اما به نظرم سنت هامون یک کم بزانه می باشند(بز نوعی موجود چهارپا می باشد.)ما که حال نمی کنیم باهاشون ..

دلم از اون تهرون گوربه گوری هم به هم می خوره که عین اژدهای هفت سر منتظر وایساده که...

اما خداییش شیراز هم غیرشلوغش حال می ده ها!

ما همون شدیم که حاجی گفته غلام همتمونه... البته به اجازه شما

بسه دیگه برید خونتون!

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 20:9  توسط سایه  | 

امشب دلت می لرزید

دستت هم همینطور

امشب دلت دل دل می زد

 داشتی

معشوقت را

دزدکی

می بوسیدی...و

من

دیدمت.... درست همانجا که

همیشه مرا می بوسیدی...

پ.ن: دیگه باورم شد که نه بودی نه هستی نه خواهی بود..

پ.ن:"تست کردن" این شغل تو شده کاریش هم نمی تونی بکنی چون ناتوانی و ضعیف...خیلی منتظرت موندم نیومدی..خیلی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 0:25  توسط سایه  | 

 

نمی گویم باید دروغ گفت اما با خود افشاگری هم اصلا موافق نیستم گاهی تنها سکوت پاسخ بسیاری از سئوالات بوده و هست. انگار تاب حقیقت را همگان ندارند... و این حقیقتی قابل تامل است.

سکوت کن!

و در عوض مطمئن خواهی بود که اگر برنده بیرون نیایی بازنده هم نبوده ای

سکوت کن!

و حتی با خودت هم در موردش سخن نگو این خیلی بهتر است

باورکن..باور کن..

پ.ن: من دلم می خواد هر کار دلم می خواد بکنم.عیب داره؟

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 18:45  توسط سایه  | 

 

 

نویسنده این بلاگ دارد به لقا الله می پیوندد دوستان عزیر به زودی برای مراسم به شما اطلاع خواهیم داد!

 

 

پ.ن: علت مرگ نامبرده احتمالا آنفولانزای شترمرغی می باشد.

پ.ن: وصیت: می روم جایز نیست من رفتم.

پ.ن: فکرنمی کردم این همه تنهام.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 10:59  توسط سایه  | 

این اصلا درست نیست..هرچی که می خوام نیست همین دیشب ساعت ۲ گفتم دلم شله زرد می خواد  همه زدند زیرخنده که بابا خل شدیا.. ساعت ۳ گفتم دلم تنگ شده واسه... همه گفتند بابا خل شدیا.... رفتم سراغ عکسام ساعت ۴.۳۰ بود فکرکنم هی زوم کردم هی زوم کردم که نزدیکتر بشم بهش  اما دیدم نشد ازاونجایی که همه خواب بودن خودم گفتم خل شدی تو هما... فتوشاپت کردم که پیرپیربشی بگم اه اه همون بهتر که نیستی.. (فکرم: نکنه واقعا خل شدی دختر؟ ای مردشورتو ببرن با این دل خواسته های احمقانت پاشو برو بخواب الان همه جا نورانی می شه نمی تونی بکپی دیگه..)به خودم گفتم به تو چه اصلا؟ تازه می خوام ژان کریستف بخونم که شبا هم به خاطر من بیداره بچه ام..نمی دونم کی خوابم برد؟ اما خواب تو لعنتی رو دیدم نمی دونم چرا شعورم نمی رسه که چی ببینم..خوب...بسه دیگه دلم نمی خواد بنویسم..دلم (به کسردال و ضم لام) نمی خواد.

پ.ن: شهیارجان اسم ما رو تو بخش حادترها بنویس

پ.ن: ازت خوشم نمیادخ..ر...وووو...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 12:5  توسط سایه  | 

هیچ را خودتان اگر بودید چگونه بیان می کردید؟ هیچ چیز برای گفتن نمانده ناگفته رنج ها را نگوییم حداقل خودمان حس بهتری داریم.. من فکر می کنم که زندگی دیگر ادامه بی سر انجامی را در سر دارد چیزی نمانده که بخواهم بگویم هیچ نیست که ارزش نگاه کردن به این صفحه در این روز یخ زده در حضور این مردمکان یخ زده تر را داشته باشد...
دروغ گفتم من فکر هم نمی توانم بکنم یعنی اصلا چرا باید فکر کنم وقتی که همه چیز بطالت است؟ و زیر آفتاب هیچ چیز تازه نیست؟ من می خواهم که دیگر فکر نکنم فکرم را در یکی از همین روزها منجمد خواهم کرد و به تو هم می گویم که دیگر فکر نمی کنم نه به خودم نه به تو نه به هیچ بنی بشر و خدایی..من یکی از همین روزها تمام می شوم خیلی زود.. خیلی زودتر از حضور همه با خوشحالی کامل مرخص می شوم من واقعا می خواهم که همه چیزتمام شود..چون این اتفاق را من می اندازم پس کسی تاسف نخورد من عاشقانه این کار را می کنم.. خداحافظ خودخواهان من که فکر می کردید مرا دوست دارید خداحافظ تمامی نگاههایی که چشم های مرا نگریستید خداحافظ تمامی آنانی که برخودتان نام دوست را حک کرده اید و یدک می کشید.. فراموش کنید تا ابد

پ.ن:فکر نکنید که من خدای نکرده کمک می خواما که حالم از هرچی کمک به هم می خوره..
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 18:2  توسط سایه  | 

هوا بارونیه اما سرد نیست مثل پاییز می مونه ..حافظیه هم که دیگه حرف نداره بوی بارون با صدای شجریان با آدمایی که هرچند نمی شناسیشون اما آشنا هستند حداقل دیگه دلت نمی گیره.. همینه که حافظ گفته: شهریست پر کرشمه خوبان ز شش جهت     چیزیم نیست ورنه خریدار هر ششم

جاتون سبز کلی با عسل تو بارونا راه رفتیم و من همه اینا رو تو مغزم برای روزایی که هیچکس نیست تو اون شهر لعنتی ذخیره کردم.

و مهمتر از همه عسل که بودنش همه غصه ها رو از یاد آدم می بره..می دونید عزیزان واقعا حوصله تهران دروغ گو رو ندارم دیگه. به کسی برنخورد؟ تهران هم که خدارو شکر بی زبونه!

و یه جمله از عزیز دلم نیچه: درتنهایی انسان تنها خویش را می خورد اما در جمع همه اورا می خورند. صلاح مملکت خویش خسروان دانند.

پ.ن: فال تو این بود:  مرا مهر سیه چشمان زسر بیرون نخواهد شد    قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 10:29  توسط سایه  |